خرید بک لینک
دو تا متن نوشتم و هردوبار پاکش کردم. نمیدونم چرا بعضی موقع ها میخوام یه چیزی بنویسم اما بعدش مردد میشم و پاکش میکنم. مستر رفته سرکار منم رو تخت دراز کشیدم و فکرم پرا از هیچ و پوچه. چندروز پیش یه دوست قدیمی بعد از مدتها زنگ زدم خیلی خوشحال شدم و خودمم خوشحالتر شدم. زندگی میتونه همینقدر ساده گرفته بشه تا قشنگ بشه. اما خب مسئله اینه ماها خیلی هامون حتی دل و دماغ این ساده گرفتنو هم نداریم. دلمون میخواد دراز بکشیم یه جا به رویاهامون فکر کنیم و وقتی از جامون بلند شدیم رویاها برآورده شده باشن. اما من یه هدف بزرگ دارم امثال که باید بهش برسم برای همینم نمیخوام چشمامو ببندم و فقط بهش فکر کنم، دارم براش تلاش میکنم.

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: چهارشنبه 31 مرداد 1403 ساعت: 16:19

اونموقع در حالی که گریه میکردم و اون جمله ای که تو پست قبلی بود گفتم یهو مامانم بهم گفت کاش تو بمیری تا دلش بشکنه. مامانم نه تنها از من در مقابل حمله ی بی دلیل داییِ کثافتم هیچ دفاعی نکرد بلکه ابن حرفو بهم زد و تمام جیگرمو سوزوند و جالب اینجاست الان اگه بهش بگم تو همچین چیزی گفتی حاشا میکنه. البته کلا اینطوریه هرکاری که کرده یا گفته حاشا میکنه و میگه من کی. اما منکه یادم نمیره. اما همه این ماجرارو تعریف کردم تا اون چیزی که از این اتفاق یاد گرفتمو بنویسم. بعد از اون یاد گرفتم تا کسی ازم نخواسته هیچ کاری نکنم. یاد گرفتم من مسئول ناراحتی هیچکس نیستم و رسالت هم ندارم که هروقت میبینم کسی ناراحته یه کاری بکنم حالش بهتر بشه حتی اگه اون آدم ور دلم نشسته باشه. هیچوقت هیچوقت خودتو مسئول خوشحال کردن و راضی کردن دیگران ندونید. البته متاسفانه اون شیوه ای که خانواده تو بچگی با آدم برخورد میکنن یکی از علتهای این قضیه ست. من بعد از این اتفاق خیلی خودمو آنالیز کردم و به خیلی چیزا رسیدم، فهمیدم توی خونه یه جوری حس گناه و عذاب وجدان برای هرچیزی به من القا شده که حتی اگه یه گوز آقا یا گوز خانومی یه جایی ناراحت باشه من احساس گناه میکنم و فکر میکنم باید یه کاری کنم. چرا؟ چون اینجوری بهم القا شده، انگار یه جور القای اینکه هر اتفاقی بیفته تقصیر منه. ایتها چیزایی که تو بچگی شکل میگیره. مثلا ما اگه تو بچگیمون بخاری روشن نمیشد بابام با کلی بد و بیراه به ما بچه ها بخاریو راه مینداخت و ما یه گوشه مینشستیم د حس تقصیر داشتیم. البته این فقط یه مثال کوچیکش بود، حالا اینها تو بزرگسالی تو روابط با آدما خودشو نشون میده وفتی حس تقصیر تو وجودت شکل گرفته باشه اگه کسی اطرافت ناراحت یا عصبانی باشه حس میکنی تقص

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: يکشنبه 28 مرداد 1403 ساعت: 12:02

یه پست چند وقت پیش گذاشتم و آخرش گفتم میخوام یه خاطره تعریف کنم که یکی از د سهای مهم زندگی من شد. البته یکیش. ولی خب خاطره ی تلخ ولی درس اموزیه؛من بین دایی هام یکیشون متفاوته. در واقع متفاوته بد. این دایی من که حتی دوست ندارم بهش بگم دایی خیلی خیلی خیلی بداخلاق و بددهنه. آدم آنرمالیه و خوب از اول همینطور بوده. چندین سال پیش که من هنوز پختگی امروزمو نداشتم به روز که میخواستیم از خونه ی مادربزرگم بریم خونه یکی از دایی هام و ماشین نداشتیم این دایی گنداخلاق گفت که میرسونتمون و خب مامانمم قبول کرد. البته در اون شرایط چاره ای نداشت. ما داه افتادیم به سمت خونه ی اون بکی داییم. توی مسیر این دایی گنداخلاقه ما آنقدر اخم کرده بود و در هم کشیده بود که نمیشد با یه من عسل خوردش. خلاصه به هر صورت رفتیم و رسیدیم به خونه ی اون داییم. رفتیم تو خونه داییم نشستیم این دایی گُه که مارو رسونده بود هم اومد بالا یکم بشینه. همینطور که نشسته بودیم من نگاهش کردم و دیدم که سرشو گرفته تو دستش و ناراحته و حالا بماند که مثلا از چه چیز چرتی ناراحت بود. خلاصه اینکه منِ احمق و دیوونه دیدم طرف گرفته و ناراحته انگار که رسالت داشته باشم که باید هرکسی ناراحته من ناراحتیشو رفع کنم شروع کردم یه صحبتی باهاش کنم که از اون حال و هوا در بیاد. خلاصه اینکه من یه جمله گفتم یه جمله ی خیلی نرم و خوب که ای کاش لال میشدم و نمیگفتم. من جمله رو گفتم همانا و این آدم گُه که منتظر بود من جمله رو بگم همانا شروع کرد دهنشو وا کرد و نمیدونید چیا به من گفت. من شوکه شده بودم انگار جلوی چشمم سیاه شده بود و انگار تو یه بهت عمیق بودم. ذهنم چیزایی که میشنیدو آنالیز نمیکرد. خب طبیعیه من چیزی نگفته بودم که این سگ بخواد اینجوری پاچه ی منو ب

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: پنجشنبه 25 مرداد 1403 ساعت: 2:56

خوابم میاد اما باید برم نون بگیرم و برای شام یه فکری کنم. دلم میخواد وقتم آزاد بود و ساعتهای خیلی زیادی فقط مینشستم زبان میخوندم. مثلا حداقل ۱۰ ساعت توی روز ولی خب زندکی کار داره

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: چهارشنبه 24 مرداد 1403 ساعت: 0:01

دیروز رفتم آزمایش خون دادم، البته طبق معمول دراز کشیدم روب تخت خون دادم چون اکه بشینم و خون بدم بیهوش میشم. بعد که اومدم خونه تا دن دمای غروب هنوز بدنم تنظیم نبود و سرم درد میکرد. عصر برق رفته بود با این حال یه نفر اومد لاینرارو نصب کرد بعدش که رفت مادرشوهرمم یکم بعدش رفت. بلند شدم دمپخت گوشت درست کردم چون خیلی وقت بود هوس کرده بودم.اما خیلی نگرانم وزنم شده ۵۴ کیلو و این خیلی ناراحتم میکنه، درسته بل توجه به قدم هنوزم جا دارم اما مسئله اینه که اصولا شکم این چربی هارو جذب میکنه و این خیلی بده. یکم شکم آوردم و خیلی ناراحتم اما هرچقدر میخوام کنترل کنم غذا خوردنمو سخته، به کنترل کردن عادت ندارم چون من تو مجردیم یه دختر لاغر مردنی ۴۵ کیلویی بودم که همه چیز میخوردم و هیچوقت مراعات نکردم و هیچوقت چاق نشدم. اما انگار ازدواج و رابطه خیلی تاثیر گذاره رو این قضیه. ولی درستش میکنم دوباره. برگهای فیکوس اون پایینی ها همش میریزه و این منو ناراحت کرده، انتاریوم که حسابی مریض و داغون شده جاشو عوض کردم بردم گذاشتم کنار پنجره ی آشپزخونه و چون با بونسای دوستن اونم بردم گذاشتم کنارش روی استندای قشنگمون. برای فیکوس بخور سرد گذاشتم و به همه شون ضد قارچ دادم. بابا آدم از وقتی کنار نور گذاشتمش حالش خیلی بهتره. امیدوارم بقیه شون هم خوب بشن چون من خیلی ناراحتم. اینروزا دارم کتاب مردی به نام اوه رو میخونم تا الان که ۸۰ و خورده ای صفحه ازش خوندم کناب خوبی بوده تا ببینم بقیهش چطوره. یه پست دیگه میذارم امروز و میخوام از یه خاطره ی عبرت آموز توی اون پست بگم که شد یکی از بزرگترین درسهای زندگی من...فعلا برم صبحانه بخورم

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: دوشنبه 22 مرداد 1403 ساعت: 4:40

امروز توییت یه دختره رو میخوندم که راجع به آسیب هایی که در خانواده دیده بود نوشته بود و یه عالمه ریپلای خورده بود و آدمای زیادی از آسیبی که دیده بودن نوشته بودن. چقدر خوبه اینکه آدما دیگه نمیترسن از اینکه اسیبهایی که از پدر و مادر دیدند رو مطرح کنن و این خودش کمک میکنه به اینکه انتقال اینها تداوم پیدا نکنه. مثلا من خودم هنوز که هنوزه وقتی میخوام یه کاریو انجام بدم یا بعدا انجام بدم یا حتی یه حموم برم باید اعلام کنم و یا توضیح بدم و این یکی از برترین چیزهاییه که برای من جا مونده، همش دارم توضیح میدم چون حس میکنم اگه توضیح ندم قضاوت میشم و یا مورد بازخواست قرار میگیرم. دلم میخواد این رفتارو ترک کنم و دارم سعی میکنم

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: پنجشنبه 18 مرداد 1403 ساعت: 10:53

خب هرچی زمان پیشرفت میکنه تو بعنی چیزا پسرفت جامعه ی ما بیشتر میشه، هر روز دنیا بیشتر به حریم خصوصی اهمیت میده اما اینجا حریم خصوصی هر روز بی اهمیت تر میشه. دکتر میری در چهارطاق بازه، اداره میری در بازه، منشی ها بلند حرف میزنن و همه چیزو انگار برای عموم میگن. خلاصه اینکه فقط تو توالت حریم خصوصی هست که اونم اگه میشد بعضی ها درو باز میکردن میومدن داخل کنارت مینشستن.

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: پنجشنبه 18 مرداد 1403 ساعت: 10:53

اومدم بانگ از این شعبه هاست که ملت دسته جمعی بالای سر هر باجه ای تجمع کردن. واقعا حالم از این بی فرهنگی به هم میخوره. خوب بشینید

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: پنجشنبه 11 مرداد 1403 ساعت: 15:42

از صبح که بیدار شدم اضطراب داشتم ظهر خیلی خیلی شدید بود انقدر که حالم داشت به هم میخورد. اما ناهار که خوردم خیلی بهتر شدم. تو اون حالت اضطراب به خیلی چیزا فکر کردم که باعث اضطرابم میشن، مثلا یکیش همین معلم زبانم با اینکه خیلی خیلی دختر خوب و خوش برخوردیه ولی نمیدونم چرا درونم حس میکنم بهم حس ناکافی بودن میده در حالی که هیچی نگفته در این باره. نمیدونم چیکار کنم. شاید بیخیالش شمو خودم تنهایی بخونم. نشستم کلی ps بازی کردم انقدر که سرم یه جوری شد. کلی هم کار دارم که انجام بدم.

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: پنجشنبه 11 مرداد 1403 ساعت: 15:42

داستان این پورباقی خیلی منو به فکر فرو برد. زمونه عجیبه و همین چیزا میتونه تلنگری باشهدبه آدم که یکم به خودش بیاد و غصه ی الکی نخوره. این آدم تقریبا به همه ی رویاهای که من تو ذهنم داشتم و بهش نرسیده بودم رسیده بود مهاجرت کرده بود تو یه دانشگاه خوب درس میخوند شخص فعالی بود زندگی اجتماعی فعالی داشت به عنوان یه آدم باهوش شناخته میشد، خلاصه اینکه به اون پاداش ذهنی که رسیدن به اینا جامعه بهت میده رسیده بود اما اما اما با این اتفاق فهمیدم اینا هم وقتی بهشون برسی ارزششونو از دست میدن و تمام ماجرا درون آدمه درون آدم خیلی مهمه اینه به یک آرامش درونی برسی و این آرامش و رضایت فی نفسه خودش برات پاداش باشه. حالا چطور آدم به این آرامش درونی میرسه خب رسیدن به اهدافی که میخوای یک بخش از رسیدن به این آرامش هست اما یه بخش دیگه هم داره که مهمتره و اون خودکاوی و یافتن ریشه های آرامش درونی هستش. توضیحش خیلی سخته شاید جمله ای که گفتم نتونه اون چیزی که تو ذهنم هست رو برسونه اما میخوام بگم باید در حین اینکه برای رسیدن به رویاها و آرزوهات تلاش میکنی دنبال یک ارزش درونی و والا بگردی که همزمان به اون هم برسی و ریسمانی بشه که وقتی خسته ای از جنگیدن برای رسیدن به آرزوهات و اهدافت بهش چنگ بزنی تا نیفتی. باید درونتو سیراب کنی وگرنه بیرون سیراب نمیشه و همیشه برات یک دغدغه مندی یک ناراحتی درست میکنه. این مسئله منو یاد موضوع تز استادم انداخت؛ خردمندی(wisdom). من فکر میکنم باید راهی باشه که بتونیم متناسب با اون برای رسیدن به خردمندی حرکت کنیم. انسان خردمند ویژگی های داره که کمکش میکنه قدم ها رو از اول درست برداره. که البته برای رسیدن به همین خردمندی صد البته که انسان هزاران بار خطا میکنه و عبرت میگیره. اما

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: چهارشنبه 3 مرداد 1403 ساعت: 12:21

خوابم نمیبره بد خواب شدم. تو حال نشستم جلو تلویزیون و لوبیا پلو میخورم. فردا میخوایم بریم مسافرت. البته مسافرت که نمیشه گفت چون همیشه میریم سمت باغ های مستر جان. دلم اندکی چرت و پرت گفتن میخواد که اینجا نمیشه گفت...

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: دوشنبه 1 مرداد 1403 ساعت: 13:06

چقدر سخته زندگی وقتی به عنوان یک بزرگسال زندگی کنی، تا بچه ای حتی اگه سختی باشه زیاد عمیق بهش فکر نمیکنی ولی وقتی بزرگ میشی به همه چیز فکر میکنی حتی به چیزایی که بهت ربطی نداره. بدتر از فکر کردنا اینه که هیچوقت وقت نداری همیشه یه کاری برای انجام دادن هست که اصلا هم مورد علاقه ت نیست.

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: دوشنبه 1 مرداد 1403 ساعت: 13:06

الان همش میشینم حرص میخورم میگم چرا اون زمان که دانشجو بودم و زمان داشتم فلان مهارتو یاد نگرفتم چرا فلان کارو نکردم و هزار غصه ی دیگه برا خودم میتراشم اما نیاز دارم یه نفر با چماق وایسه بالا سرم و هروقت این افکار افسرده کننده تو سرم اومد با چماق بزنه تو سرم که یادم بیاد اونموقع پولشو نداشتم و اینقدر الکی خودمو عذاب ندم.

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: دوشنبه 1 مرداد 1403 ساعت: 13:06

صفحه بندی